در انتظار صبح
گروه صبح روشن تماس با ما
ارسال به دوستان  چاپ
  ذکر و حکمت آن
ارسال: دو شنبه - 4 اسفند 1393-01:48:00
علمي که در دفتر است، شبکه صيد شکار معيني است که بايد از رهگذر لفظ به مفهوم و از مفهوم به حقيقت رسد، وگرنه علم حقيقي در کاغذ يا پوست و در کتاب يا کتيبه نمي‌گنجد، بلکه صحيفه اول است که راقم الهي در آن رقم مي‌زند

 بسم الله الرحمن الرحيم واياه نستعين

لذّت هاي مقطعي در مسير انسان سالک

1. پيمودن راه دور، همراه با رنج فراوان است. راهنماي راستين کسي است که به منظور تحمّل رنج راه، لذّت موسمي را به سالک بچشاند، تا از خستگي راه گذشته بکاهد و نشاط طي راه آينده نيز فراهم گردد، تا رفته رفته به راهي طريق بفهماند که نشاطِ ثابت پايان راه است و اين لذّت‌هاي مقطعي، نه تنها هدف نهايي نيستند، بلکه سرگرمي به آنها خار راه خواهدبود، زيرا وسيله را هدف قرار دادن، از هدف محروم ماندن است: «إنّما الدُنيا منتهي بصرِ الأعمي... فالبصيرُ منها شاخصٌ و الأعمي إليها شاخصٌ و البصير منها متزودٌ و الأعمي لها متزودٌ».[1]

2. دنيا که بوستان آخرت است، گذرگاه پر رنجي است که همگان بايد در اين جهنم سوزان پا نهند، تا سر پلي باشد براي بهشت ابد، و براي سازش با آن شورشِ دردناک، مرهمي ملايم لازم است تا از سوزندگي آن نائره بکاهد و بر توان طي مسير پر تب و تاب بيفزايد؛ لذا تمام کارهاي دنيا همراه با لذت است که به منزله مزد کارگري است که به منظور تشويق به کارگر پرداخت مي‌شود؛ لذا خداوند حکيم که راهنماي قافله‌نسان‌ها است، آنان را ضمن رهبري به هدف نهايي، سرگرم جهاني کرد که جز لهو و لعب و... نخواهد بود؛ ﴿اِعلموا أنّما الحيوة الدُّنيا لعبٌ و لهوٌ و زينةٌ و تفاخرٌ بينکم و تکاثر في الأموال و الأولاد... ﴾.[2]

اين سرگرم نمودن موسمي حکمت است؛ گرچه همه لذايذ گيتي بازيچه‌اي بيش نيست و خداوند سبحان خود را حکيم و منزّه از بازيگري دانست؛ ﴿و ما خلقنا السماء و الأرض و ما بينهما لاعبين﴾ [3] و دنيا را نيز نيرنگ زود گذر معرفي کرد.[4]

دنيا چون آخرت، مخلوق خداوند حکيم است و آنچه از اين امور ياد شده معلوم مي‌گردد، اين است که راهيان راه پر رنج را بازي گرفتن حکمت است، تا سالک همواره با نشاطاهاي مقدمي، راه خويش را ادامه داده تا به هدف نزديک گردد که در آنجا شوق وصال با نيروي جذبه مي‌کشاند، نه آنکه راهي با کوشش خود برود؛[5] همانند تنظيم برنامه بازي کودکان همراه برنامه‌هاي درسي آنان که از خستگي تعلّم آنها بکاهد و زمينه فراگيري دانش را تهيه نمايد، زيرا کودک را به بازي موقت سرگرم نمودن، حکمت است.

3. سالک فرزانه لذايذ موسمي را وسيله مي‌داند و راهي نابخرد، آنها را هدف مي‌پندارد؛ لذا اولي عاقلانه از پل مي‌گذرد و دومي جاهلانه در گِل فرو مي‌ماند.

سالک صالح مي‌داند که خوردن براي ماندن است، نه براي لذّت بردن، و آن التذاذ موسمي کنار سفره براي آن است که انسان رنج تغذيه را تحمّل نمايد که حيات خويش را حفظ کند و نميرد، و راهي صالح مي‌پندارد که ماندن براي خوردن است؛ لذا اولي دير دير و يا نيم سير مي‌خورد و دومي تا طبق برگيرند و يا نه جاي نفس و نه روزي کس بماند.

همچنين سائر پارساي مي‌داند که پوشيدن براي پرهيز از سرما و گرما است، نه براي آرايش و تفاخر، و هرگونه فخرآرايي را مانع سير مي‌بيند، و راهي آلوده مي‌پندارد که زندگي براي خودنمايي و فخر فروشي است؛ لذا اوّلي به کهن جامه خويش قانع است، و دومي ديباي مُعْلَمي را بر کلبي معلّم يا غير مُعَلّم مي‌پوشاند و....

4. تحصيل دانش که رنج آور است، با يک سلسله لذايذ وهمي، همانند شهرت و جاه و تکريم و... همراه است تا از سختي راه علم، هراس حاصل نشود و خستگي طي طريق کاهش يابد، سرانجام عالِم عاقل گردد و از هرگونه علم‌زدگي رهايي يابد، ولي گروهي پاداش زود گذر دانش را هدف آن مي‌پندارند و محور علم جويي آنان، اقبال و ادبار دنيا و اهل دنيا است، ليکن گروهي لذت وهمي علم را همانند لذت حسّي خوردن و پوشيدن و... مي‌دانند که اين‌گونه از لذايذ مقطعي، مزد موقت کار است و نه هدف نهايي آن؛ لذا اولي دانشمندي است که قبل از مردن مرده است و مرداري است در جامعه، و دومي عالمي است که پس از مردن هم زنده است و نوري است در اجتماع.

در اينجا بيان امير علي بن ابي‌طالب(عليه‌السلام) درباره گروه اول چنين است: «...و آخرُ قد تسمّي عالماً و ليس بهِ، فاقتبس جهائلَ من جُهّالٍ... و نصبَ للنّاسِ شرکاً مِنْ حبائلِ غرورٍ، و قولِ زورٍ؛ ... فالصورةُ صورةُ إنسان، و القلبُ قلبُ حيوانٍ... فذلک ميّتُ الأحياءِ» [6] که برخي از اهل علم را مُرده فرموده است؛ چه اينکه درباره گروه دوم چنين فرمود: «...و العُلماء باقون ما بقي الدهر، أعيانهم مفقودة و أمثالهم في القلوب موجودة... ».[7]

و حيات گروه اول[8]، ثلمه‌اي در دين احداث مي‌کند که جبران و ترميم آن آسان نيست؛ چه اينکه ارتحال گروه دوم، ثلمه‌اي در اسلام پديد مي‌آورد که مرمّت‌پذير نخواهد بود: «...إذا ماتَ العالِم ثلُمَ في الإسلام ثلمة لا يسُدّها شي‏ء... ».[9]

زيرا رفتار طالحانه اولي، زمينه گمراهي ديگران مي‌شود که اگر کسي يک نفر را گمراه کند، همانند آن است که همه افراد را از بين برده باشد و سيره صالحانه دومي، وسيله هدايت ديگران را فراهم مي‌کند که اگر کسي يک نفر را احيا و رهبري نمايد، مانند آن است که همه افراد را زنده کرده باشد؛[10] لذا يکي از آداب فراگيري دانش، ضمن افزون طلبي؛ ﴿...ربّ زدني علماً﴾ [11]، خلوص در تعلّم و طهارت ضمير است و شايسته است که هنگام حرکت به مجلس علم گفته شود: پروردگارا! به تو پناه مي‌برم از اينکه گمراه بشوم يا گمراه بکنم و بلغزم يا بلغزانم و ستم بکنم يا ستم بپذيرم و...؛ «اللّهم إني أعوذُ بکَ اَنْ أضِلّ أو اُضلّ و اذلّ اَوْ اُذِلّ و اَظْلِم اَوْ اُظْلَم و... ».[12]

و نيز لازم است که از هرگونه خيانت در علم و تعليم و تعلّم پرهيز شود که حرمت علم بيش از ارزش مال است و در نتيجه، خيانت در آن کيفر دردناکي در قيامت دارد؛ چه اينکه پيامبر اکرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم)فرمود: «تناصحوا في العلمِ فإن خيانة أحدکم في علمه، أشدُّ من خيانته في مالهِ وإنّ الله مسائلکم يوم القيامة».[13]

5. فراگيري علم، چون به منظور تغذيه جان آدمي است تا به حيات ابد برسد، لازم است علمي که از آيه محکمه يا فريضه عادله يا سنّت قائمه باشد، و از معلّمي که از خدا سخن بگويد، نه از شيطان و هوي فرا گرفته شود؛ چه اينکه حضرت امام باقر(عليه‌السلام) فرمود: ﴿فلينظُر الإنسان الي طعامه﴾ [14] «يعني علمه الذي يأخذه عمّن يأخذه» [15]؛ يعني علم غذاي جان آدمي است که بدون آن مي‌ميرد، و حضرت امام جواد(عليه‌السلام) فرمود: «مَن اصغي إلي ناطقٍ فقد عبده، فإن کان الناطق عن اللهِ، فقد عَبَدَ الله، وإنْ کان الناطقُ يَنطقُ عن‏لسان اِبليس، فقدْ عبدَ ابليس» [16]؛ يعني گوش فرا دادن به سخن گوينده، به منزله پرستش او است.

بنابراين، لازم است از کسي سخن آموخت که جز از خدا نگويد و آنچه هم از خداوند سبحان به او رسيده، در گفتن آن ضِنّتْ نورزد که اين همان پيامبر اکرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم)است که هرچه مي‌گويد، وحي است و نه هوي؛ ﴿و ما ينطق عن الهوي ٭ إن هوَ إلاّ وحي يُوحي﴾ [17]، و هرچه هم که به حضرتش وحي شده است، فرموده و کتمان نکرده است؛ ﴿و مَا هوَ علي الغيبِ بضنين﴾،[18] منتهي هر کسي به مقدار استعدادش بهره مي‌گيرد که «...إنّ هذه القلوبَ اَوْعيةٌ فخيرُها اَوْعاها... ».[19]

6. گرچه معلم حقيقي و بالذات خداوند سبحان است که ﴿علّمَ الانسان ما لم يعلم﴾ [20]، و غيري در قبال او نيست که علم آفرين باشد، چون ﴿هُوَ الأولُ و الآخر... ﴾ [21]، ليکن در جهان امکان، معلم‌هاي متعددي هستند که بعضي از آنان معلّم اول‌اند و برخي معلّم دوم و...، و آنچه بين اهل نظر دارج است، آن است که ارسطو را معلّم اول و فارابي را معلم ثاني و... مي‌نامند، ولي آنچه بين اهل تحقيق رايج است، آن است که پيامبر اکرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم)را معلم اول و علي بن ابي طالب(عليه‌السلام) را معلّم ثاني و... مي‌دانند؛ چه اينکه حضرت امام سجاد(عليه‌السلام) فرمود: علماي راستين از آن جهت شبيه فرشتگان‌اند که خداوند بعد از نام خود، نام فرشتگان و سپس نام علماي توحيد را بيان کرد؛ ﴿شهد الله اَنّه لا إله إلاّ هو وَ الملائکةُ وَ أُولوا العلمِ قائماً بالقسطِ... ﴾.[22] آن‌گاه امام(عليه‌السلام) فرمود: «...و سيّدهم محمد(صلّي الله عليه وآله وسلّم) و ثانيهم علي(عليه‌السلام) و ثالثهم أهله... » [23]؛ يعني سيّد همه علماي توحيد رسول الله(صلّي الله عليه وآله وسلّم)است و دومي آنان اميرمؤمنين(عليه‌السلام) و....

بنابراين، بايد راهي را پيمود که راهنماي او، معلم اول و معلّم ثاني باشند که اينان پدران روحاني جوامع بشري و امّت اسلامي هستند؛ «...اَنا و عليٌّ اَبَوا هذهِ الاُمّة... »،[24] و آنچه از اينان فرا گرفته مي‌شود، همان ميراث علوم الهي ايشان است که «العُلماء ورثةُ الأنبياء... » [25] و در علم الوراثة پيوند و روابط روحي معتبر است، نه اکتساب و ضوابط فکري، زيرا پيروي حبيب الله جز از راه محبّت ميسور نيست، چون اولين علمي که آن اولين معلم به انسان‌ها مي‌آموزاند، علم محبّت است، زيرا خود از اين رهگذر عالم شده است؛ چه اينکه حضرت امام صادق(عليه‌السلام) فرمود: «إنّ الله تبارک و تعالي ادّب نبيّه علي محبّته فقال ﴿انّک لعلي خُلقٍ عظيمٍ﴾ و قال ﴿ما اتاکم الرسولُ فخذوه و ما نهاکم عنهُ فانتهوا﴾ وقال... » [26]، و طي راه محبّت بدون تطهير ضمير حاصل نمي‌شود و آن هم نه کاري است خردْ:

درون خلوت ما غير دُر نمي‌گنجد ٭٭٭٭ برو! که هرکه نه يار من است بار من است[27]

روش تحصيل دانش

7. اکنون که ضرورت فراگيري علم از معلّم اول و ثاني و ثالث و...؛ يعني پيامبر اکرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم)و امامان معصوم(عليهم‌السلام) روشن شد، تحصيل دانش را نيز بايد از آن معلّمان راستين بشريت آموخت.

سيره آن بزرگان در کيفيّت تعليم آن است که دانش پژوهان را با تحقيق آشنا کنند و از هرگونه تقليد برحذر دارند و همان‌طور که از تقليد دور مي‌دارند، از اعتماد به گمان نيز نهي مي‌کنند، زيرا همان‌سان که تکيه به سخن ديگري برخلاف تحقيق است، اعتماد به گمان خويش نيز دور از حزم است، زيرا خردمندي به جزم است و آن، جز در پرتو برهان عقلي حاصل نمي‌گردد؛ لذا آن رهروان الهي، بيش از هر چيز به تحصيل يقين و تفکر عقلي ترغيب مي‌نمودند که نمونه‌هايي از آن ذيلاً بيان مي‌شود:

يکم. از حضرت امام صادق(عليه‌السلام) رسيده است که اگر کسي به استناد گفتار گروهي از مردم وارد دين بشود، گروه ديگري، يا همان گروه او را از دين بيرون مي‌برند و اگر کسي به استناد گفتار خداوند سبحان و سنّت معصومين(عليهم‌السلام) وارد دين بشود، کوه‌ها از بين مي‌روند و او همچنان استوار مي‌ماند؛ «مَنْ دَخلَ في هذا الدّين بالرجال اَخرجه منه الرجالُ کما ادخلوه فيه و من دخل فيه بالکتابِ و السُنّة زالت الجبالُ قبل أن يزول».[28]

لازمه اين روش آن است که سخنان دانشمندان با ارزيابي عقلي پذيرفته شود، نه بي‌دليل، و اگر از پيامبر اکرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم)نقل شد که علم را از زبان رجال دانش بگيريد: «خُذوا العلمَ منْ اَفواهِ الرجال».[29] براي آن است که آنان با برهان سخن مي‌گويند و مدّعي را با دليل عقلي تثبيت مي‌کنند.

بنابراين، هرگونه تقليدي که به تحقيق ختم نشود، ناپسند است؛ خواه در انجام يک امر اثباتي، مانند جمود بت‌پرستان بر سنّت فرسوده جاهلي؛ ﴿... إنّا وجدنا آبائنا علي اُمّةٍ و إنّا علي آثارهم مقتدون﴾ [30]، و خواه در پرهيز از امري به عنوان يک سنّت سلبي جاهلي؛ ﴿...ما سمِعنا بهذا في آبائنا الاوّلين... ﴾ [31]؛ به هر تقدير، بدون تحقيق نارواست.

ضرورت اثبات و نفي کلام بر اساس تحقيق

دوم. از حضرت امام صادق(عليه‌السلام) رسيده است که خداوند سبحان، بندگانش را با دو آيه قرآن، در تصديق و تکذيب بدون تحقيق سرزنش نمود: اول آنکه تا چيزي براي آنان روشن نشد، نگويند و دوم آنکه تا چيزي براي آنها ثابت نشد، ردّ نکنند؛ يعني در بُعد اثبات و نفي محقّق باشند و به گمان و مانند آن بسنده ننمايند: «إنّ الله تبارک و تعالي عيّر عباده بآيتين من کتابه، أن لا يقولوا حتّي يعلموا و لايردّوا ما لم يعلموا، قال الله عزّوجلّ: ﴿اَلَم يُؤخذ عليهم ميثاق الکتابِ اَنْ لايقُولوا علي الله إلاّ الحقّ﴾ و قال: ﴿بل کذّبوا بما لم‏يُحيطوا بعلمه و لمّا يأتِهم تأويله﴾.[32]

لازمه محقّق بودن آن است که سخن از اندازه دانش فراتر نباشد؛ يعني بي‌تحقيق گفته نشود؛ چه اينکه امام صادق(عليه‌السلام) فرمود: «إنّ من حقيقة الإيمان اَن لايجُوزَ منطقُک علمَکَ» [33]؛ چه اينکه شايسته اهل تحقيق آن است، چيزي را که نمي‌داند، در کمال شهامت به جهل خود اعتراف کند و بگويد: نمي‌دانم؛ چنان‌که اميرمؤمنين(عليه‌السلام) فرمود: «...و لايستحي إذا سُئل عمّا لايعلمُ اَنْ يقولَ لا اَعْلَم... ».[34]

براي‌رسيدن‌ به زندگي‌معقول،چاره‌اي‌جز تنظيم برنامه علمي‌ نخواهد بود؛ به طوري که در هر انجمني حضور پيدا نکند و به هر کلامي لب نگشايد که حضرت امام سجاد(عليه‌السلام) فرمود: «ليسَ لک أن تعقدَ مع من شئت، لأنّ الله تبارک و تعالي يقول: ﴿و إذا رأيت الّذين يخوضون في آياتنا فاعرض عنهم حتّي يخوضوا في حديث غيره و امّا يُنسينّک الشيطانُ فلا تقعدَ بعدَ الذّکري مع القومِ الظالمين﴾، و ليس لک ان تتکلّم بما شئتَ لأن الله‏عزّوجلّ قال: ﴿ولاتقفُ ما ليسَ لک بهِ عِلمٌ﴾ و لأن رسول الله(صلّي الله عليه وآله وسلّم)قال: رحِمَ الله عبداً قال خيراً فغنمَ أو صمتَ فسلمَ و ليس لک اَنْ تسمعَ ما شئت لأن الله‏عزّوجلّ يقول: ﴿إنّ السّمعَ و البصرَ و الفؤادَ کُلُّ اُولئکَ کان عنهُ مسئولاً﴾».[35]

اين روش محقّقانه، نه تنها راه را براي سالک هموار مي‌کند، بلکه راه ديگران را نيز باز کرده، خار راه ساير اهل تحقيق نخواهد شد؛ چه اينکه اميرالمؤمنين(عليه‌السلام) فرمود: «لَوْ سکتَ مَن لايعلمُ سقط الاختلاف» [36] اگر نادان خاموش شود، اختلاف فرو مي‌نشيند، زيرا علم نور است و در نور تيرگي اختلاف راه ندارد و اگر جاهل دخالت نکند، هرگز اختلافي رخنه نمي‌نمايد.

سوم. حضرت امام کاظم(عليه‌السلام) سخني بس بزرگ، از قافله سالار پيامبران خداوند نقل کرد که آن حضرت(صلّي الله عليه وآله وسلّم)فرمود: ...هرچه از من رسيده و موافق حق بود، گفته من است و هرچه از من نقل شده و موافق حق نيست، من آن را نگفته‌ام: «ما جائکم عنّي من حديثٍ موافق للحق، فاَنا قُلتُه و ما اَتاکُم عنّي من حديثٍ لايوافق الحق، فلم أقله و لن اَقولَ إلاّ الحقّ»؛[37] اين کلام آن‌قدر وزين است که نتوان براي او ارج معيني قائل شد، زيرا نه تنها به عمر تقليد بي‌حساب خاتمه مي‌دهد، بلکه هرگونه نقلي که به برهان عقلي و دليل قطعي بدون واسطه يا با واسطه استناد نداشته باشد، مردود مي‌داند، و معيار در صحت انتساب خبر به آن حضرت(صلّي الله عليه وآله وسلّم)و عدم صحت آن، موافقت حق و مخالفت آن است و ميزان تشخيص حق برهان عقلي است يا دليل نقلي قطعي که سند آن يقيني بوده و متنِ آن موافق با عقل يا غير مخالف با آن باشد.

سرّ اعتبار سخنان معصوم(عليه‌السلام) همان است که به دور از هوي و بر کنار از وهم است و جز وحي قطعي نخواهد بود؛ چه اينکه امام صادق(عليه‌السلام) فرمود: «...و الله ما نقولُ باهوائنا و لانقولُ برأينا و لانقولُ إلاّ ما قال ربُّنا» [38]، و اين گفتار نوراني از ديگر امامان معصوم(عليهم‌السلام) نيز رسيده است.

8. با تبيين روش تعليم مطلبي که مورد اهتمام پيشوايان ديني است، همانا نوشتن مسائل اسلامي است که همواره نشر دانش توسط قلم و بنان، مانند سخن و زبان، مورد توصيه آن بزرگان است که ضمن اعلام خطوط کلي تحقيق، به کتابت علوم الهي سفارش شده است که نمونه‌هايي از آن ذيلاً بيان مي‌شود:

از پيامبر اکرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم)رسيده است که دانش را با نوشتن حفظ کنيد و از زوال آن جلوگيري نماييد: «قيّدوا العِلمَ»، قيل: و ما تقييدُهُ؟ قال(صلّي الله عليه وآله وسلّم): «کتابَتُه».[39]

مردي از انصار سخنان شگفت انگيزي از مجلس رسول اکرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) مي‌شنيد و توان حفظ آن را نداشت؛ شکايت به حضرت برد. پيامبر(صلّي الله عليه وآله وسلّم) فرمود: از دست راستت کمک بگير؛ يعني بنويس: «إنّ رجُلاً مِنَ الانصارِ کان يَجلسُ إلي النبي(صلّي الله عليه وآله وسلّم) فيسمع منهُ الحديث فيُعجبهُ و لايحفظهُ فشکا ذلک إلي النبي(صلّي الله عليه وآله وسلّم) فقال له رسول الله(صلّي الله عليه وآله وسلّم): استعنْ بيمينک و اَومأ بيدهِ أي خُطّ».[40]

از حضرت امام حسن مجتبي(عليه‌السلام) رسيده است که فرزندان و برادرزادگان خود را فرا خواند و به آنها فرمود: شما خردسالان قوم هستيد و اميد آن مي‌رود که بزرگان آينده باشيد، دانش را فراگيريد و اگر کسي قدرت حفظ آن را نداشت، آن را بنويسد و نگهداري کند: «اِنّه دعا بنيه و بني أخيه فقال: أنّکم صِغارُ قومٍ و يُوشکَ أن تکُونوا کبارَ قومٍ آخرين فتعلّموا العلمَ فمن يستطيعُ منکم اَن يحفظهُ‏فليکتبه و ليضعه في بيته».[41]

از رسول اکرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم)رسيده است که هرگاه از انسان با ايمان، يک برگ توشه علمي بماند، آن برگ حجابي بين او و آتش قيامت خواهد شد: «المُؤمنُ إذا ماتَ و ترکَ ورقةً واحدةً عليها علمٌ تکونُ‏تلک الورقةُ يوم القيامة ستراً فيما بينه و بين النار... ».[42] وقتي توشه عالِمي را به حضور امام حسن عسکري(عليه‌السلام) ارائه دادند، آن حضرت فرمود: خداوند سبحان به هر حرفي از آن، نوري در قيامت به نويسنده آن عطا کند: عرضتُ علي أبي محمّد صاحب العسکر(عليه‌السلام) کتاب يومٍ و ليلةٍ ليونس، فقال لي: «تصنيفُ مَن هذا؟» فقلتُ تصنيفُ يونس مولي آل يقطين، فقال: «اعطاه الله بکلّ حرفٍ نوراً يوم القيامة».[43]

گاهي امامان معصوم(عليهم‌السلام) شاگردانشان را به کتابت و نشر آثار قلمي تشويق مي‌نمودند که يادگار علمي آنان باشد، مانند آنچه امام ششم(عليه‌السلام) به مُفَضّل دستور داد که بنويس و علم خود را در بين برادرانت بگستران، و اگر مُردي به فرزندانت کتاب‌هاي دست‌نويس خود را ارث بده، زيرا زماني فرامي‌رسد که مردم جز به نوشته‌هاي خود انس نخواهند داشت؛ «اُکتُبْ وبُثّ علمک في إخوانکَ فإنْ متّ فورث کُتبک بنيک فأنّه يأتي علي الناس زمان هرجٍ ما يأنسونَ فيه إلاّ بِکتبهم».[44]

براي آنکه تنها نوشتن نباشد، بلکه مکتوب از محتواي عميقي برخوردار باشد، روش تربيتي پيشوايان دين اين بود که شاگردانشان سخنان معصومان از خطا و هوي را يادداشت کنند و در هر حال که از آنان سخني شنيده مي‌شود، بنويسند، چون آنان در تمام حالات حق مي‌گفتند و هرگز رويدادهاي روزگار، آنان را از حق خارج نمي‌کند و وارد باطل نمي‌نمود.

مردي از پيامبر اکرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم)پرسيد: هرچه از شما مي‌شنوم بنويسم؟ فرمود: آري. پرسيد: چه در حال خوشنودي شما و چه در حال غضب شما؟ گفت: آري، زيرا ما در تمام اين شئون، جز حق چيزي نمي‌گوييم؛ قُلت يارسول الله! أکتُبُ کُلّما اسمعُ منکَ؟ قال: «نعم». قُلت: في الرضا و الغضب؟ قال: «نَعَم، فإنّي لا أقُولُ في ذلک کلّه إلاّ الحقّ».[45]

براي آنکه نوشته از دوام بيشتري برخوردار باشد، دستور رهبران الهي اين بود که مطالب حسّاس را بر روي پوست بنويسند که دوام داشته باشد، نه بر روي کاغذ که دير پا نباشد.

مردي به حضور امام رضا(عليه‌السلام) رسيد و کتاب يا کاغذي که در آن، از امام صادق(عليه‌السلام) حديثي نوشته شده بود، به عرض رساند؛ مضمون آن حديث اين بود که دنيا براي صاحب مقام ولايت الهي، همانند دانه گردويي متمثل شده که هم از لحاظ اطلاع به همه شئون، و هم از لحاظ اقتدار بر همه جهات آن، در اختيارش مي‌باشد. حضرت امام رضا(عليه‌السلام) فرمود: سوگند به خداوند اين مطلب حق است؛ اين حديث را از کاغذ به پوست منتقل کن که از دوام بيشتري برخوردار گردد: دخلتُ علي الرضا(عليه‌السلام) و معي صحيفةٌ أو قرطاسُ فيه عن جعفر(عليه‌السلام): «إنّ الدنيا مُثّلت لصاحبِ هذا الأمر في مثلِ فَلْقَةِ الجوزة. فقال: يا حمزة! ذا والله حقٌّ فانقلوهُ الي أديم».[46]

و براي آنکه نوشتار، گذشته از دوام، از هنر زيبا نويسي نيز برخوردار باشد، دستور اولياي الهي اين بود که معارف عميق، به ويژه آنچه مربوط به مسئله ولايت و امامتِ اهل بيت عصمت و طهارت(عليهم‌السلام) است، با آب طلا نوشته شود: قال الصادق(عليه‌السلام): «نفسُ المهموم لظلمنا تسبيحُ و همّه لنا عبادة و کتمان سرّنا جهادٌ في سبيل الله»، ثم قال ابوعبدالله(عليه‌السلام): «يجبُ أن يکتبَ هذا الحديث بماء الذهب».[47]

وقتي در حضور امام ششم(عليه‌السلام) نام مبارک اميرالمؤمنين(عليه‌السلام) برده شد، آن حضرت بعد از آنکه فضيلت زيارت عارفانه مزار علي بن ابي‌طالب(عليه‌السلام) را بيان کرد، آن‌گاه به راوي فرمود: «... اکتب هذا الحديث بماء الذهب»؛[48] اين سخن را با آب طلا بنويس.

و براي آنکه کتابت از هنر زيبا و شيوا نويسي برخوردار باشد، تا اهل مطالعه را بخواندن آن جذب کند، دستور پيامبر اکرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم)نسبت به بعضي از منشيان خود اين بود که در مرکّب ليقه بگذارد که با داشتن ليقه، از جِرم پذيري محفوظ باشد و قلم از ناصافي مصون بماند و حروف برابر، با نظم جداگانه که حضرتش هدايت مي‌فرمود، نوشته شود و جالب آنکه براي آنکه قلم در اختيار منشي باشد و فراموشش نشود، از گزند گرد و غبار و... محفوظ بماند، دستور داد که قلم را پشت گوش قرار بدهد که هم‌اکنون در بين ارباب هنر و صاحبان صنايع دستي معمول است: قال(صلّي الله عليه وآله وسلّم)لبعض کُتّابه: «القِ الدّواةَ و حَرّف القَلَم... وَ ضَعْ قلمکَ علي اُذُنکَ اليُسري، فإنّه اذکر لک».[49]

صحيفۀ دل، دفتر نگارش علم شهودي

9. گرچه در پيرامون نوشتار، هم از لحاظ محتوي و هم از لحاظ صورت، سخناني به رشته تحرير درآمد، ليکن علمي که در دفتر است، شبکه صيد شکار معيني است که بايد از رهگذر لفظ به مفهوم و از مفهوم به حقيقت رسد، وگرنه علم حقيقي در کاغذ يا پوست و در کتاب يا کتيبه نمي‌گنجد، بلکه صحيفه اول است که راقم الهي در آن رقم مي‌زند و با نغمه ﴿...کَتبَ في قُلوبِهِم الإيمن... ﴾ [50]، دفتر جان را مي‌نگارد که نه آن علم در دفتر است و نه لوح دل شايسته دفتر اوهام و مفاهيم مي‌باشد، زيرا آن حقيقت نه در جامه تازي ظهور مي‌کند و نه در پيرهن پارسي جلوه دارد، و نه به کسوت عبري و نه به پوشاک سرياني و نه به ديگري لغت و زبان در مي‌آيد، چون پيوند آن با روح مجرد است، نه با کالبد لفظ و معني، و اگر گفته شد که «قيّدوا العلمَ... » [51]، ناظر به علم حصولي و مفهوم ذهني است، وگرنه علم شهودي و مصداق خارجي را، جز با عمل صالح نمي‌توان صيد کرد: «مَن تَعلّمَ لله و عمِل لله و علم لله دُعي في الملکوت السمواتِ عظيماً... » [52] و «من عملَ بما علِمَ کُفيَ ما لَمْ يَعلَمْ».[53]

راه تحصيل و حفظ علم شهودي

علم حصولي را با خامه لغت و لفظ، و علم شهودي را با جامه تقوي و فلاح مي‌توان به دست آورد و حفظ کرد، چون علمِ مفهومي، گرچه با قراردادهاي لفظي آشنا است، ولي علم شهودي وطني دارد که نام و نشاني جز تهذيب و تزکيه ندارد، و همان‌طور که وطن حقيقي نفسِ انساني، همانند مبدأ اصلي او است[54] و او را با هيچ کدام از سرزمين‌هاي مادّي الفتي نيست، همچنين موطن واقعي علم شهودي، همان جان شاهد و دل عارف است و او را با هيچ‌کدام از لغت‌هاي قراردادي آشنايي نيست؛ لذا گاهي به زبان عربي و زماني به زبان عجم بيان مي‌شود و هر شاهدي مشهود شاهد پيشين را تصديق مي‌کند که سيره انبيا(عليهم‌السلام) با همه امتيازهاي زباني آنها، آن است که مصدّق يکديگرند؛ ﴿...مصدّقاً لما بين يديه... ﴾.[55]

زيرا آنان قبل از شنيدن لفظ حقيقت، معني را مي‌يابند و بعد از تنزّل مي‌شنوند و چون اختلاف ره‌آورد ايشان، فقط در کسوت لفظ است، وگرنه در معارف تفاوتي نيست، همه آن معاني بلند، با حفظ وحدت و پيوند، به قالب الفاظ تنزّل مي‌کنند و وحدت مظروف بر کثرت ظروف پيروز است؛ ولي ديگران قبل از فهميدن مي‌شنوند، يا کلمات و نقوش نوشتار را مي‌بينند، و اين ظرف‌هاي پراکنده مانع وحدت معني خواهد بود؛ لذا همواره دانشمندان بشري که از شبکه لفظ به صيد معني مي‌پردازند، باهم درگيرند، چون صعود از کثرت دام‌هاي لفظي و عروج به وحدت بام معنوي، نه کاري است سهل، زيرا به دام افتادن آسان است، ولي از دام پريدن سخت است. معناي واحد مي‌تواند به آساني در دام لفظاهايي چند اسير گردد، ليکن رهايي از چنگال اين دام‌هاي به زمين کوبيده دشوار است.

باري اميد است هم با عمل صالح، علم شهودي را نائل آييم و هم با رهايي از دام لفظ، به بام معني بلند بار يابيم؛ انشاء الله!

و اين‌ها همه قصه بود و آن نکته که اصل بود، ناگفته بماند و آن اين است؛ همان‌طور که خداوند سبحان دين کامل و نعمت تام را به ما عطا کرد و اسلام ناب را براي هدايت ما پسنديد، بايد چيزي را بپسنديم که جانان پسندد و او تحصيل همه دين که همان دين واصب[56] است و با توحيد صرف که همان دين خالص[57] است، خواهد بود و حضرتش نوشتاري که حق نباشد نمي‌پذيرد و يا نويسنده او محقّق نباشد، نمي‌پسندد، يا اگر اهل تحقيق بود، ولي خود متحقّق نبود، قبول نمي‌کند، چون به صوب حق جز کلم طيّب که با عمل صالح بدرقه مي‌شود، چيزي عروج ندارد؛ چه اينکه حضرت امام صادق(عليه‌السلام) فرمود: «من قال لا إله إلاّ الله فلن يلج ملکوت السماء حتّي يُتمّ قوله بعملٍ صالحٍ».[58]

تم والحمد لله رب العالمين/ حضرت آیت الله جوادی آملی/ پایگاه اطلاع رسانی بنیاد بین المللی علوم وحیانی اسراء

[1] ـ نهج البلاغه، خطبه 133.

[2] ـ سوره‏حديد، آيه 20.

[3] ـ سوره انبياء، آيه 16.

[4] ـ سوره انعام، آيه 32.

[5] ـ کشته شمشير عشق حال نگويد که چون ٭٭٭٭ تشنه ديدار دوست راه نپرسد که چند ديوان اشعار سعدي، غزل 216.

[6] ـ نهج البلاغه، خطبه 87.

[7] ـ همان، حکمت 147.

[8] ـ راستي کردند و فرمودند مردان خداي ٭٭٭٭ اي فقيه! اول نصيحت گوي نفس خويش را

[9] ـ بحار الانوار، ج2، ص43.

[10] ـ کافي، ج2، ص210.

[11] ـ سوره طه، آيه 114.

[12] ـ بلد الامين، ص 132.

[13] ـ بحار الانوار، ج2، ص68.

[14] ـ سوره عبس، آيه 24.

[15] ـ کافي، ج 1، ص 49.

[16] ـ بحارالانوار، ج 2، ص 94.

[17] ـ سوره نجم، آيات 3 4.

[18] ـ سوره تکوير، آيه 24.

[19] ـ نهج البلاغه، حکمت 147.

[20] ـ سوره علق، آيه 5.

[21] ـ سوره حديد، آيه 3.

[22] ـ سوره آل عمران، آيه 18.

[23] ـ بحار الانوار، ج1، ص180.

[24] ـ همان، ج16، ص364.

[25] ـ کافي، ج1، ص32.

[26] ـ بحار الانوار، ج2، ص95.

[27] ـ ديوان اشعار سعدي، غزل 83.

[28] ـ بحار الانوار، ج2، ص105.

[29] ـ همان.

[30] ـ سوره زخرف، آيه 23.

[31] ـ سوره قصص، آيه 36.

[32] ـ بحار الانوار، ج2، ص113.

[33] ـ وسائل الشيعه، ج27، ص29.

[34] ـ بحار الانوار، ج66، ص375.

[35] ـ همان، ج2، ص116.

[36] ـ همان، ص122.

[37] ـ بحار الانوار، ج2، ص188.

[38] ـ همان، ص173.

[39] ـ بحار الانوار، ج2، ص151.

[40] ـ همان، ص152.

[41] ـ همان.

[42] ـ وسائل الشيعه، ج 27، ص 95.

[43] ـ وسائل الشيعه، ج 27، ص 102.

[44] ـ بحارالانوار، ج 2، ص 150.

[45] ـ بحار الانوار، ج2، ص147.

[46] ـ همان، ص145.

[47] ـ بحار الانوار، ج2، ص147.

[48] ـ وسائل الشيعه، ج 27، ص 82.

[49] ـ بحارالانوار، ج 89، ص 34.

[50] ـ سوره مجادله، آيه 22.

[51] ـ بحار الانوار، ج2، ص151.

[52] ـ امالي شيخ طوسي، ص167.

[53] ـ بحار الانوار، ج2، ص30.

[54] ـ مجموعه مصنفات شيخ اشراق، ص463.

[55] ـ سوره مائده، آيه 48.

[56] ـ سوره نحل، آيه 52.

[57] ـ سوره زمر، آيه 3.

[58] ـ امالي مفيد، ص184.

   نظرات:
ارسال نظر
نام
متن پیام
خلاصه ای از کتاب آینده انقلاب اسلامی ایران شهید مطهری -1
خلاصه ای از کتاب آینده انقلاب اسلامی ایران شهید مطهری - 2
بني‌اسرائيل و بني‌اسماعيل
رفتارشناسي سياسي پيامبر اعظم(ص)
تجلی مبانی کابالیسم در رمان پائولو کوئلیو
به توانایی های بچه ها خوب جهت داده نمی شود
مبانی هنرهای تجسمی در اسلام
كليه حقوق محفوظ است، استفاده از مطالب با ذكر منبع بلامانع است ـ طراحی و تولید: "خاکریز ایمان و اندیشه"