در انتظار صبح
گروه صبح روشن تماس با ما
ارسال به دوستان  چاپ
  نگاهی به فیلم نوح- بخش اول //باورهای یونان و مصر باستان بر کشتی نوح
ارسال: شنبه - 2 اسفند 1393-13:54:26
در واقع غرب همان گونه که خود را وارث سیاسی یونان باستان دانست، به لحاظ اعتقادی نیز خدایان کوه المپ را اساس باورهای مادی گرایانه و شرک آمیز خویش، تلقی کرده و این موضوع را بارها و بارها در موارد مختلف نوشته و گفته و فریاد زده است.

 وقتی در سال 1919 ، بنیامین کریستن سن ، فیلمساز دانمارکی ، فیلمی به نام "هگزان:جادوگری در میان اعصار" را جلوی دوربین برد، تقریبا کمتر کسی در جامعه غرب این باور را داشت که سینما می تواند بنیادی ترین عقاید و باورهای دینی توده های مردم را زیر علامت سوال برده و به سان قرون وسطی یا خیلی قبل تر از آن یعنی دوران یونان باستان، یگانگی و قدرت خداوند متعال را منکر شود. فیلم درباره حضور پرقدرت و موازی نیروی شر با قدرت خداوند در دوران مختلف ، از زمان حضرت سلیمان و دیگر پیامبران تا امروز بود. 

 اما فیلم "هگزان" (که آن را نخستین فیلم جادوگرانه یا شرک آمیز تاریخ سینما خوانده اند) تا 50 سال بعد فرصت نمایش نیافت. شاید از آن روی که هنوز جامعه غرب را آماده برخورد مستقیم و آشکار با تفکرات مشرکانه نمی دانستند. تا سال 1969 که همزمان با نمایش فیلم "بچه رزماری" ساخته رومن پولانسکی، فیلم نیم قرن پیش بنیامین کریستن سن در شرایطی برپرده سینما نقش بست که 10 سال قبل از آن، خود فیلمساز و بازیگر نقش اول فیلم ، فوت کرده بود. سالی که جامعه غرب و آمریکا به حضور وسیع گروههای جادوگر و شیطان پرست در میان خود پی بردند. اما این در شرایطی بود که سالها پیش از آن، کلیسای شیطان تاسیس شده ، انجیل شیطان به چاپ رسیده بود و حتی رهبران معروف شیطان پرست مانند مانند آنتوان لاوی علنا عقاید ملحدانه خود را تبلیغ نموده و حتی به طور رسمی در مراسم افتتاحیه فیلم "بچه رزماری" شرکت کردند!!

 اگرچه فیلم "هگزان" در سال 1919 به نمایش عمومی درنیامد، اما سال بعد، پال واگنر آلمانی فیلمی به نام "گولم" را اکران کرد که در آن، یک ستاره شناس یهودی که پیش بینی نابودی قومش توسط پادشاهی ستمکار را کرده بود، توسط سحر و جادو مجسمه ای گلی و غول آسا به نام گولم را جان بخشیده تا در مقابل امپراتور ستمکار ایستاده و مانع از میان رفتن قوم یهود شود! در واقع می توان گفت آغاز تولید فیلم هایی که در آن موجود، فرد یا افرادی قدرتی موازی و همپای قدرت الهی دارند، از همین فیلم گولم بود.

 سال بعد از آن یعنی 1921، فریتس لانگ فیلمی به نام "مرگ خسته" را ساخت که در آن فرشته مرگ از قبض روح آدمیان خسته شده و خود راسا ( و بدون اذن پروردگار ) به معشوق یک زن که در آستانه مرگ قرار گرفته ، فرصت زندگی دوباره می دهد، به شرط آنکه زن موفق شود جان 3 عاشق را در 3 دوره رمانی نجات دهد. فیلم "مرگ خسته" را هم نخستین فیلمی می توان به شمار آورد که در آن، یک فرشته الهی از امر خداوند سرپیچی کرده و خود، به تدبیر امور عالم می پردازد!! در همان سال فیلم "نوسفراتو ، یک سمفونی وحشت" به کارگردانی فریدریش ویلهلم مورنائو براساس رمان قرن نوزدهمی برام استوکر تحت عنوان دراکولا، نمایش عمومی پیدا کرد که در آن فیلم، قدرت های شیطانی، نیرویی همپای نیروی الهی یافته و می توانند انسانی را پس از مرگ مجددا زنده کرده و تا ابد در شرایطی خونخوار و ملعون، جاودان گردانند. (بنیاد فیلم های معروف به هراس که در آنها ، نیروهای شر همپای نیروی الهی تصویر می شوند!)

 از کجا آغاز شد؟

 

در واقع اندیشه قرن نوزدهمی استوکر نیز از اندیشه های شرک آمیز پیش از خود از قرون شانزده و هفده میلادی و کتاب هایی مانند تاریخچه دی یوهان فاوستن در سال 1587 (که نخستین نسخه افسانه فاوست به شمار می آید) ، کتاب واگنر در سال 1593، کتاب فاوست ویدمن در سال 1559، دکتر فاوست و محدودیت عظیم جهانی در سال 1609 در فرانکفورت، کتاب فاوست فیتزرش در سال 1674، دکتر فاوست و روح عظیم دریا در سال 1692 در آمستردام و کتاب واگنر در 1714 می رسد که بنا بر اعتقاد برخی مورخین و کارشناسان ، این کتاب ها نیز از افسانه قرون وسطایی تئوفیلوس منشاء گرفته که در آن، تئوفیلوس با نگهدارنده جهان دوزخ به معامله می پردازد.

 منبع الهام همه این قصه ها و افسانه ها و رمان ها نیز در اساطیر یونان باستان و افسانه خدایان المپ جستجو می شود که کهن ترین آن در قرن 8 پیش از میلاد مسیح در شعر یونانی هزیود یا نام نسب نامه ی خدایان یافت می شود که درباره افسانه پرومتئوس نوشته شد. افسانه هایی شرک آمیز درباره اینکه تایتان ها و خدایان کوه المپ برای حاکمیت بر جهان، به جان هم می افتند، پدرشان کرنوس از ترس شکست در این ماجرا ، فرزندان خود را یکی یکی می خورد تا در مورد زئوس، بر اثر حیلتی، فریب خورده و در مکانی به نام تارتاروس حبس می شود. زئوس و برادرانش هادس و پوزایدان، دنیا را تقسیم می کنند ؛ زئوس خدای آسمان های می شود، پوزایدان خدای دریاها و هادس، خدای زیر زمین. اما وقتی زئوس انسان را خلق می کند، به دلیل آنکه یکی از تایتان ها به نام پرومته سخت به آن علاقمند بوده، در یک معامله خود را بازی خورده پرومته می بیند و از همین روی خشم گرفته و به انسان همه چیز می دهد به جز آتش. اما پرومته، آتش را می دزد و به انسان می دهد و از این روی به دستور زئوس در کوه قاف به بند کشیده می شود تا عقابی ذره ذره جگرش را بخورد اما هرکول نجاتش می دهد. پرومته به یاری انسان سعی در شکست زئوس دارد که در این راه فرزند نامشروع زئوس با همسر آکریسوس ( فاتح معبد خدایان در کوه المپ) به نام پرسیوس که نیمه خدا-نیمه انسان است، به یاریش می شتابد اما زئوس که قدرتش را در اثر توطئه هادس در حال اضمحلال می بیند، از پرسیوس کمک می طلبد تا کرنوس آزاد شده را نیز شکست دهند!

 تمامی آن چه که به عنوان خلاصه ای از افسانه های خدایان یونان باستان در چند سطر بالا آمد، در واقع مانیفست باورها و اعتقادات شرک آمیز غرب صلیبی/صهیونی امروز است و در ورطه هنر هم در قالب همان تئوری 36 وضعیت نمایشی تبلور یافته که شخصی به نام ژرژ پولتی، آن را جمع آوری کرده که به عنوان مهمترین کتاب تئوری هنر در دانشگاهها و مراکز آکادمیک جهان از جمله (متاسفانه) دانشگاههای هنر ما تدریس می شود و سرلوحه هنر و فیلمنامه های سینمای ماست. 36 وضعیتی که دقیقا از عملکرد خدایان یونان باستان آمده و صفات رذیله ای همچون : انتقام میان خویشاوندان، قربانی خشونت و بدبختی، آدم ربایی، عداوت میان خویشاوندان، زنای مرگبار، جنون،جنایات ناخواسته عشق، قتل خویشاوند ناشناخته، همه چیز فدای هوس، زنا، جنایات عشقی، عشق به دشمن، جاه طلبی، تعارض با خدا و... از مهمترین موقعیت های آن به شمار می روند!!

 در واقع غرب همان گونه که خود را وارث سیاسی یونان باستان و جمهوری ارسطو و سنای آتن و به اصطلاح دمکراسی یونانی دانست، به لحاظ اعتقادی نیز خدایان کوه المپ را اساس باورهای مادی گرایانه و شرک آمیز خویش، تلقی کرده و این موضوع را بارها و بارها در موارد مختلف نوشته و گفته و فریاد زده است. حتی در ورزش، برگزاری بازی های المپیک نیز بازتاب چنین باورها و اعتقاداتی است.

پیوند با تفکرات عصر جدید

 

 برخی مورخین و کارشناسان تاریخ براین باورند که صهیونیسم در واقع پیوند باور شرک آمیز اعتقاد به خدایان المپ و بخش های تحریف شده برخی ادیان الهی در زمانی است که دیگر نمی توان مردم را به چند خدایی و افسانه های نبرد خدایان فریب داد. و در واقع می توان مترادف و مشابه کوه المپ در این زمانه را کوه صهیون دانست.

 اگرچه عهد عتیق یا همان تورات تحریف شده، خود مملو از قصه ها و داستان ها و جملات شرک آمیز بود اما ماجرای خدایان یونان باستان و یا چند خدایی در قرون اولیه هزاره دوم میلادی، همراه با شکل گیری فرقه کابالا پس از نخستین جنگ های صلیبی به یهودیت راه یافت. کابالا که از طریق آموزه های مصریان باستان به شوالیه های معبد و گسترش آنها به سراسر اروپا به خصوص اسکاتلند و فرانسه (با به وجود آمدن دو لژ فراماسونری اسکاتی و گراند اوریان) توسعه پیدا کرد، خود را با نام عرفان یهود مطرح ساخت ولی خیلی زود با طرح تئوری های آخرالزمانی و به اصطلاح مسیحاگرا ، سودای حکومت جهانی صهیون را آشکار ساخت.

 لانس اس اونز ، محقق و پژوهشگر آمریکایی در یکی از اثرهایش درباره اعتقادات کابالا می نویسد:

"... کابالا تاکید می کند که هرچند خداوند در عالی ترین شکل به صورت یک واحد کاملا وصف ناپذیر (که کابالا به آن عین سوف Ein Sof به معنای لایتنهاهی تعبیر می کند) وجود دارد ، اما این یکه بودن درک نشدنی الزاما از تعداد زیادی اشکال الهی سرچشمه می گیرد: یعنی کثرت خدایان . کابالیست ها این حالت را سفیرا Safiroth مترادف ظرف ها یا وجوه خدا می نامند. طریقی که در آن خدا از یک واحد وصف ناپذیر ، به تکثر تنزل داده می شود ، معمایی است که کابالیست ها ، تفکرات و مکاشفات فراوانی صرف آن می کنند. به وضوح، این تصور از خدای چند چهره، اعتراف به چند خدایی بودن است. اما موضوع کثرت خدا یا چند خدایی در عرفان کابالیستی خاتمه نمی یابد، بلکه در آنها، اولین ظهور این خدا با یگانگی غیر قابل درک به دو گانگی مذکر و مونث یا پدر و مادر آسمانی؛ هخما Hokhmah (خرد) و بینا Bina( بصیرت) که اولین اشکال ظهور یافته خداوند بودند، منتهی می گردد. کابالیست ها از استعاره های جنسی صریحی استفاده می کنند تا توضیح دهند چگونه مجامعت خلاقانه هخما و بینا، سایر مخلوقات را به وجود آورد..."

سفیرات یا درخت زندگی از اعتقادات اساسی کابالیست هاست که به وضوح در آن ابعاد چند خدایی آشکار است و مذکر و مونث کردن دو سمت این درخت، نمادی برای دو جنسی کردن این خدایان است. نکته قابل تامل اینکه در آثار اغلب فیلمسازان کابالیست ، نشانه های این درخت به چشم می خورد؛ همچون فیلم "آواتار" جیمز کامرون، "درخت زندگی" ترنس مالیک و فیلم "چشمه" ساخته همین دارن آرنوفسکی.

در ادامه مطلبش اونز می نویسد:

"...این برابری عجیب آدم با خدا با رمزی کابالیستی حمایت می گردد: ارزش اسم های آدم Adam و یهوه Jehovah در زبان عبری ، هر دو 45 می شود. بنابراین در تفسیر کابالیستی، یهوه معادل آدم است: آدم خداست. با این منطق چنین ادعا می شود که تمام انسان ها در بالاترین حد تحقق توانایی های بالقوه شان، شبیه خدا می گردند ..."

برای اولین بار این سر کارل رایموند پوپر، فیلسوف معروف غربی بود که دو تفکر مشرکانه چند خدایی یونان باستان و صهیونیسم را مترادف به کار گرفت و در کتاب "حدس ها و ابطالها"، آنها را واجد سرنوشت مشترک دانست. آنجا که هر دو گروه خدایان کوه المپوس و ریش سفیدان کوه صهیون را قربانی "تئوری توطئه" (که خود مبدع آن بود) معرفی نمود.

در حقیقت این تفکر شرک آمیز در دوران حضرت موسی (ع) در هیبت سامری و گوساله اش نمود یافت و اعتقادات مادی گرایانه و نژادپرستانه و سرمایه سالارانه و امپریالیستی را وارد دین یهود کرد. پس از توطئه یهود و روم علیه حضرت عیسی مسیح (ع) نیز شخصی به نام پولس، این تفکرات شرک آمیز را وارد مسیحیت کرد و آن را تحت عناوینی مانند الوهیت و پسر خدا بودن عیسی مسیح، قربانی شدن عیسی به عنوان کفاره گناهان مردم و تلقی کلیسا به عنوان "ملکوت آسمان ها" برای قرار گرفتن میان مردم و خدا را در این آیین نهادینه کرد.

بوجود آمدن فرقه هایی همچون کابالا و فراماسونری ، پس از جنگ های صلیبی ، تداوم گسترش همان تفکرات شرک آمیز باستانی در قوالب جدید و عرصه های تازه بود که به نوعی جهان وطنی طعنه می زد. و بالاخره پس از رنسانس و نهضت به اصطلاح اصلاح دینی و پروتستانتیزم و جنبش به اصطلاح علم گرایی و روشنگری ، تفکرات شرک آمیز یاد شده به طور رسمی تئوریزه و تحت عناوین اومانیسم و سکولاریسم و نظام سیاسی برگرفته از آنها یعنی لیبرالیسم ، فقرات ایدئولوژی غرب جدید را تشکیل داد. براین اساس علم و هنر و سیاست و اجتماعیات جدید و مدرن رقم خورد ، در حالی که اساس و بنیاد تئوریک آن، همان افکار شرک آمیز یونان باستان به اضافه مادی گرایی و سلطه طلبی و نژادپرستی و سرمایه سالاری سامریان و جادوگران مصر باستان (همان صهیونیسم امروز) بود.

غرب جدید با همین ایدئولوژی شکل گرفت در حالی که شعار اصلی آن از زبان فیلسوفانش ؛ "انسان گرگ انسان است" (بنا به تصریح هابز) و "حرص و طمع، مطلوب است" ( The Greed Is Good) و "اصالت سود و اصالت لذت" بود.

تفکرات شرک آمیز و مادی گرایانه و ایدئولوژی فوق در تمام عملکرد غرب جدید طی 3-4 قرن پس از رنسانس به چشم خورد ؛ از بوچود آمدن پدیده مذموم استعمار تا تجارت خبیثانه برده تا قاچاق الماس و تریاک و تا بوجود آوردن جنگ های متعدد و نسل کشی های دیوانه وار و تا برپایی امپراتوری آمریکا و برپایی جنگ های اول و دوم جهانی و تغییر نقشه خاورمیانه و تشکیل حکومت اسراییل و ...

بوجود آمدن ساختارهای نظامی، سیاسی، اقتصادی و فرهنگی غرب جدید بر همین اساس بود، پاگیری تراست ها و کارتل های اقتصادی، بانک های عظیم و پیمان های نظامی و بالاخره سینمای غرب ، به خصوص هالیوود که تبلور هنری همان تفکر شرک آمیز و سرمایه سالارانه و نژادپرستانه و سلطه گرانه بود. از همین روی تقریبا می توان عناصر مختلف تفکر فوق را در جریان اصلی سینمای غرب و هالیوود به وضوح مشاهده و تحلیل کرد.

به همین دلیل سینمای غرب، از بدو تاسیس و از همان دوران سینمای صامت در تقابل سیستماتیک با اسلام قرار گرفت و جریانی در تحقیر و تمسخر ارزش ها و نمادها و نشانه های اسلامی یکی از محورهای اصلی این سینما را تشکیل داد. (یکی از اولین فیلم های ادیسون به نام "رقص هفت زن محجبه" در سال 1897، فیلم "عرب مسخره" ساخته ژرژ ملی یس در سال 1898 و "آواز موذن" ساخته فیلیکس مگیش در سال 1902 از جمله نخستین تلاش های این محور بود ).

 اندیشه های المپوس در هالیوود

 

اگرچه اساطیر یونان باستان بعضا در فیلم هایی همچون "اولیس" و "سامسون" و یا امثال "خشم خدایان" و "برخورد تایتان ها" و همچنین کارتون هایی مانند "هرکول" مستقیما به تصویر کشیده شدند و اندیشه های مشرکانه چند خدایی را در فیلم هایی مانند پرومتئوس (ریدلی اسکات-2012) مشاهده کردیم که در قالب یک قصه خیالی، کسانی به نام مهندسین را به عنوان خالق بشر معرفی کرده که به دلیل ناامیدی از او، تصمیم به نابودیش گرفته اند، اما در آغاز ، تفکرات شرک آمیز در فیلم های به اصطلاح ژانر وحشت یا هراس (که در آغاز همین مقاله مورد اشاره قرار گرفت) بیش از سایر آثار سینمای غرب و هالیوود، خود را نشان داد، آنجا که نیروهای شر و شیطانی با قدرتی همپا و موازی نیروی الهی در صدد تسخیر آدم ها بر آمده و زندگی آنها را برهم زدند. (برخلاف اعتقادات و باورهای توحیدی که شیطان و ابلیس نیز خود از مخلوقات خداوند بوده و با اذن الهی تا وقت معلوم به وسوسه بندگان غیر مخلص خداوند می پردازند.) ؛ از سری فیلم های دراکولا و زامبی ها گرفته تا ارواح شیطانی که جسم انسانها را تسخیر می کردند و هیچ نیرویی را یارای بازداشتنشان نبود. از فیلم هایی مانند"جن گیر" ( ویلیام فرید کین-1973) گرفته (که همه توسل دو کشیش متخصص جن گیری به خداوند و عیسی مسیح در بدر کردن شیاطین از جسم دختربچه ای نتیجه نداده تا اینکه کشیش جوانتر با قربانی کردن خود به سبک و سیاق سامسون ، موفق به خارج کردن ارواح شیطانی می گردد) تا سری فیلم های "طالع نحس" ( که نیروی شیطانی به سهولت هرکس را بخواهد برای حفاظت از مولود خودش به هلاکت می رساند و در آخر هم حاکم برجهان می شود) و تا فیلم هایی همچون "بچه رزماری" (رومن پولانسکی-1969) و "مرده شیطانی"(سام ریمی-1986) و ...

وقتی که خدا غائب است!

 اما در کنار چنان فیلم هایی که به وضوح اندیشه های شرک آمیز را بروز می دادند، دسته ای دیگر از فیلم های هالیوودی و غربی بوده و هستند که به ظاهر نیروهای موازی قدرت الهی در آنها وجود ندارد ولی در واقع نشانی هم از خدا در آنها به چشم نمی خورد و هرچه هست، نیرو و اراده انسانی است که برهمه موانع و مشکلات پیروز می شود و نیاز به هیچ یاری و کمک آسمانی هم ندارد. یک انسان با تمام مشکلات و مصائب و موانع، به تنهایی مقابله و مبارزه می کند و تنها با تکیه برنیروی خود و بدون یاری خدا، بر همه معضلات غلبه کرده و فی المثل از یک نقطه بسیار نازل در اجتماع به مقامی بالا دست پیدا می کند. فیلم هایی همچون "آقای اسمیت به واشنینگتن می رود" یا "آقای دیدز به شهر می رود" ( هر دو از ساخته های فرانک کاپرا ) و یا فیلم "127 ساعت" که دو سه سال پیش نامزد جای اسکار هم بود.

در واقع این دسته از فیلم ها، ترجمان اندیشه های اومانیستی در سینما و هنر به شمار می آیند، اندیشه ای که پس از رنسانس و براساس همان ایده های شرک آمیز باستانی، تئوریزه شد. اندیشه ای که اساس آن، بر قطع ارتباط انسان با آسمان استوار بوده و هست و مطرح می کند که خدا با خلق انسان، ماموریت خود را به اتمام رسانده و اینک این خود انسان است که باید گلیمش را از آب بیرون بکشد و نیازی به کمک و یاری الهی ندارد! چنین تفکری، انسان را تا حد خدایی بالا برد و از همین روی، انسان ها در این نوع فیلم ها، خود جای خالق را قرار دادند. مثلا در مجموعه فیلم های فرانکشتاین، (براساس داستانی از مری شلی) فردی به نام دکتر فرانکشتاین با استفاده از تکه های بدن مردگان و با بهره گیری از نیروی برق، مخلوقی را بوجود آورد، یعنی انسان (نعوذ باالله) در جایگاه خدا می نشیند. یکی دو سال پیش هم انیمیشنی با الهام از همان مجموعه فرانکشتاین به نام "فرانکی وینی" به تهیه کنندگی تیم برتون ساخته شد که زنده کردن مردگان با استفاده از قطعات بدن دیگر اجساد و نیروی الکتریسیته در مورد یک سگ و توسط پسر بچه ای که صاحب اوست ، اتفاق می افتد.

و بالاخره گروه دیگری از فیلم ها و به خصوص انیمیشن ها تحت عنوان قصه های پریانی، نیروها و قدرت های ماوراءالطبیعه ای به جز خدا را در زندگی قهرمان های فیلم مطرح می سازند که در واقع به جای خدا، به میدان آمده و شخصیت های درمانده را کمک می نمایند. تقریبا تمامی کارتون های کلاسیک سینما به ویژه محصولات والت دیزنی،از چنین خصوصیتی برخوردار بوده و هستند و در قصه های گوناگون، موجوداتی مثل پری و فرشته و دیو و جادوگر و ...ظاهر شده و بنا بر دعا و خواست کاراکترهای ماجرا، به آنها کمک می کنند.

ویلیام ایندیک ، استاد روانشناسی دانشکده داولینگ در اوکدیل نیویورک در کتاب "سینما و روح بشر" درباره نفوذ این گونه افکار شرک آمیز در فیلم های کارتونی هالیوود می نویسد :

"...گروههای مسیحی ، کتاب ها و فیلم های هری پاتر را محکوم کردند. زیرا آنها مدعی بودند که آن داستان ها، عقاید مربوط به شرک و بی دینی را ترویج می کند. گرچه ممکن است این موضوع واقعیت داشته باشد ولی این مسئله را نیز باید پذیرفت که تقریبا کلیه داستان های کودکانه از سفید برفی تا پینوکیو و سیندرلا ، شخصیت های شبه الهی ولی کافر و بت پرست مانند ساحران، جادوگران ، پریان، اژدها ، ارواح ، مادرخوانده ای از جنس جن و پری ، طلسم های جادویی و غیره را مطرح می کنند. دلیل اینکه چرا برخی از کانون های مسیحی علیه هری پاتر و نه سیندرلا حمله خود را آغاز کردند، آن است که اسطوره هری پاتر، طرحی نو ، پوشیده و ظریف از اسطوره های بسیار تاثیر گذار از تولد قهرمان یعنی اسطوره عیسی است..."

مجموعه این موجودات ماورایی در شکل و شمایل مثبت و منفی و به گونه ای مشرکانه در فیلم ها و کارتون های متعدد، به جای خدا قرار گرفته و معجزات و قدرت های مابعدالطبیعه خود را بروز می دهند ؛ مانند جادوگران فیلم "جادوگر آز" یا دامبلدور و مجموعه جادوگران به اصطلاح مثبت مدرسه هاگوارتز در سری فیلم های "هری پاتر" یا گندالف در "ارباب حلقه ها" یا یودا در "جنگ های ستاره ای" ویا هابیت ها و الف ها و راش ها و سانتورها و اسدها یا ابوالهول ها (مجموعه اجنه ای که در کتاب های عهد عتیق و عهد جدید ذکر شده اند) در مجموعه فیلم های "نارنیا" و ...

شاید نتوان در میان تولیدات هالیوود، انیمیشن یا کارتونی یافت که خدای یگانه را منبع قدرت نشان داده و در کمک و یاری به قهرمانان قصه، نقش اصلی را داشته باشد. نگاه کنید به کارتون های معروف همین یک دهه اخیر ؛ از "شرک" و "کارخانه هیولاها" و "در جستجوی نمو" گرفته تا "جیمی نیوترون" و "داستان اسباب بازی" و "فرار مرغی" و تا "بالا" و "وال ای" و "ابری با بارش احتمالی کوفته قلقلی" و "چگونه اژدهای خود را تربیت کنیم؟" و "من نفرت انگیز" و ....

در واقع کلیت سینمای غرب و به خصوص هالیوود به عنوان ساختار هنری سینمایی غرب جدید (مانند دیگر ساختارهای فرهنگی، سیاسی ، اقتصادی و نظامی) براساس همان ایدئولوژی مشرکانه برآمده از دل تاریخ یونان و مصر باستان (که توضیح داده شد) شکل گرفته و عمل می کند و این نه یک توطئه و برنامه توطئه آمیز (که بخواهند با قضیه تئوری توهم توطئه زیر علامت سوال ببرندش) بلکه یک روند کاملا منطقی و طبیعی در سیر عملکرد غرب جدید با ایدئولوژی صلیبی/صهیونی محسوب می شود.

ادامه دارد...

گاهی به فیلم نوح - بخش دوم//دو کابالیست متعصب و یک دلال اسلحه = فیلم اسکاری

   نظرات:
ارسال نظر
نام
متن پیام
خلاصه ای از کتاب آینده انقلاب اسلامی ایران شهید مطهری -1
خلاصه ای از کتاب آینده انقلاب اسلامی ایران شهید مطهری - 2
بني‌اسرائيل و بني‌اسماعيل
رفتارشناسي سياسي پيامبر اعظم(ص)
تجلی مبانی کابالیسم در رمان پائولو کوئلیو
به توانایی های بچه ها خوب جهت داده نمی شود
مبانی هنرهای تجسمی در اسلام
كليه حقوق محفوظ است، استفاده از مطالب با ذكر منبع بلامانع است ـ طراحی و تولید: "خاکریز ایمان و اندیشه"